پایان کار
به نام عزیز مقتدر
با خواست خدا نمی توان جنگید
موریانه چوب ها را از داخل خورده
در حال شکستن است
صدایش را نمی شنوی
همان دختری که سال ها از درد بی چیزی بی شوهر ماند
همان پدری که در غم پسر معتاد مرد
همان زنی که در انتظار آغوش گرم شوهر ش بود
دست های ترک خورده ای که حقشان ضایع شد
مشت های گره کرده ای که پر پول بازگشت
آیا حق نمی بیند
حق در کمینگاه است
صدایش
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 6:37 توسط محمد
|