به نام خدا

روسیه  را  به حق در دنیا با نماد خرس نشان می دهند به نظر من دوستی او با ایران هم همان قصه دوستی خاله خرسه است داستان زیر روایتی کوتاه است از سید محمد علی جمالزاده که نمونه ای است از دوستی خاله خرسه روس ها .

قصه ی دوستی خاله خرسه ماجرایی را از سال های آغازین جنگ روایت می کند.  جمالزاده با شیرین زبانی خاص خودش می نویسد که کارمند دارایی ملایر بودم و  با رندی خاص مرخصی گرفته قصد داشتم سری به مادر پیرم در کرمانشاه بزنم . با کالسکه ای از ملایر به جانب کنگاور  روانه شدم همراهان من یک شازده ی تویسرکانی و یک پستچی به نام جعفر آقا و یک شاگرد قهوه چی تردست و جوانمرد و در عین حال خوشخو و خوشگو  بودند. تا حدود تویسرکان شازده با ما بود و حدود کنگاور  با سرباز زخمی روسی برخورد کردیم  جعفر آقا ما را ترساند که تله است ولی حبیب شاگرد قهوه چی  - که حالا برای دیدن خانواده ی خود می رفت تا اندوخته های خود را به مادر پیرش بسپارد تا خرج خواهر و برادرزادگان یتیمش کند – گفت : تله چیه زخمش که دروغ نمیگه ! و بالاخره زخمی روسی را به داخل کالسکه آورد تا او را به پاسگاه روس ها در کنگاور تحویل دهد . بعدا معلوم شد این قزاق روسی  برای زورگیری  به این حدود آمده و در درگیری تیر خورده. کالسکه چی با سوار کردن این روسی مخالف بود و هی غر می زد  تا اینکه حبیب کیسه ی پولش را از درز شال در آورده و یک دوریالی به کالسکه چی داد تا ساکت شود و البته همینطور هم شد. وقتی حبیب پول ها را در آورد قزاق زخمی چشمش به پول ها افتاد و چون گرسنه ای که کباب دیده باشد  چشمش برق زد . بالاخره کاروان به کنگاور رسید و قزاق را تحویل دادیم اما پس از مدت کوتاهی روس ها آمدند و حبیب را با توهین و تنبیه  بردند معلوم شد قزاق زخمی چیزی گفته بود. فردا صبح که  به حوالی پایگاه روس ها رفتم  تا ببینم از حبیب خبری هست یا نه  دیدم حبیب را با دسته ای سرباز به مسلخ می برند و بعد از مدتی صدای تیر آمد و حبیب بر زمین خورد. سربازان رفتند اما چندی بعد همان قزاق زخمی دیروز لنگان لنگان خود را به جنازه ی حبیب رساند و همان کیسه ی پول دیروزی را از درز شال حبیب در آورده و رفت

.